جوان ثروتمندی نزد دانشمندی رفت و از او اندرزی برای زندگیش خواست.دانشمند او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در کوچه صدقه می گیردبعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در
برچسب:
نویسنده: مهسا حیدری
تاريخ: جمعه
19 آبان
1396 ساعت: 19:55